نسخه چاپی نسخه چاپی

دو خاطره از یک سازمان

روزنامه اعتماد / دوشنبه ۲۱ تیرماه ۹۵

این روزها خبری مبنی بر مرگ مسعود رجوی، رهبر سازمان فرقه‌گون منافقین منتشر شده است که هنوز از صحت و سقم آن اطلاع دقیقی نداریم اما بر آنم تا به همین بهانه، چند خاطره را مرور کنم که به نوعی به این سازمان مرتبط است.

✅ خاطره اول

در سال ۵۴ یکباره در درون سازمان مجاهدین و در سطح سران آن سازمان، یک اتفاق نادر سیاسی رخ داد و آن تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان بود، به این معنا که سازمان مجاهدین خلق که تا قبل از این خود را به عنوان یک سازمان مذهبی و معتقد به اسلام مبارز معرفی می‌کرد، با صدور بیانیه‌ای رسما مارکسیست شد و اسلام را کنار گذاشت. البته این اتفاق بیشتر در خارج کشور و نیز در داخل زندانیان سیاسی انعکاس داشت ولی به‌تدریج در میان مبارزان داخل کشور هم مطرح شد و اعتراضاتی را برانگیخت. طبعا ما که در آن زمان نوجوانی بیش نبودیم و در جریان رخدادهای رده‌بالای گروه‌های سیاسی کمتر واقع می‌شدیم، خیلی به اهمیت این رخداد واقف نبودیم. تبلیغات رژیم شاه در پخش اعترافات برخی عناصر مارکسیست شده این سازمان مبنی بر قتل و کشتار تعدادی از مبارزان مسلمان هم خیلی در باور ما وارد نشد زیرا به این تبلیغات اعتماد نداشتیم. حتی بعدها که دوبار به زندان رفتم و از جمله در زندان ساری و گرگان به مدت ٧ ماه زندانی بودم، باز هم با تحولات درونی سازمان مجاهدین با عمق مناسب آن آشنا نشدم. فقط وقتی در سال ۵٧ در زندان‌ها باز شد و ما هم مانند بسیاری دیگر از زندانیان سیاسی آزاد شدیم، متوجه شدیم که درون این تشکیلات اسلامی، چه فاجعه‌ای رخ داده و سران تغییر ایدئولوژی داده سازمان چه جنایاتی را هم علیه جنبش اسلامی و هم نسبت به برخی اعضای مسلمان این تشکیلات مرتکب شده‌اند. روشنگری اولیه در این زمینه را مدیون دکتر احمد توکلی هستم که همشهری و دوست ما بود و با سازمان هم از نزدیک مرتبط بود و رخدادهای داخل زندان را به‌خوبی روایت می‌کرد. وی در همان روزهای پیروزی انقلاب، جلسه‌ای گذاشت و تاکید کرد که برای خود وظیفه می‌داند پشت صحنه حوادث زندان و تحولات مجاهدین خلق و عملکرد مسعود رجوی را برای من بازگوید. بعدها بیشتر در این زمینه مطالعه کردم و از جمله به مبانی اعتقادی رجوی و دوستان وی نیز بی‌اعتماد شدم و پیش از بسیاری از دوستان از آنها فاصله گرفتم.

✅ خاطره دوم

در سال ۶٧ سازمان منافقین در اوج خیانتش در جنگ تحمیلی، تصمیم به سرنگونی حکومت ایران با حمله نظامی گرفت. البته سازمان خیلی امید به موفقیت اقدام خود نداشت ولی بعد از قبول قطعنامه ۵٩٨ از سوی جمهوری اسلامی و اجبار دولت عراق به پایان بردن جنگ، منافقین چاره‌ای جز توسل به حمله نظامی نداشتند. آنان برای چند سال با دولت عراق همکاری می‌کردند و خیانت آنان در جنگ محرز بود. جاسوسی و شنود، لو دادن عملیات نظامی ایران، اقدام نظامی برای اسارت سربازان ایرانی، بازجویی و شکنجه اسرا، سرکوب مخالفان صدام اعم از مبارزان مسلمان یا اکراد ضد حزب بعث و موارد مشابه آن، رویه جاری منافقین در طول جنگ تحمیلی بود. طبعا آنان بعد از تشکیل «ارتش آزادیبخش» تمام تخم‌مرغ‌های خودشان را در سبد جنگ مسلحانه و آزاد کردن تدریجی شهرهای ایران به کمک ارتش عراق قرار داده بودند و برای جنگ سرنوشت‌ساز نهایی آماده می‌شدند، اما قبول قطعنامه از سوی ایران، تمامی برنامه‌های آنان را به‌هم ریخته بود. آنان می‌دانستند که با جاری شدن صلح در مناسبات ایران و عراق و پایان یافتن جنگ، دیگر امکان انجام عملیات نظامی آن هم از نوع آزادیبخش و نه جنگ چریک‌شهری و ترور، وجود ندارد و بنابراین با عجله وارد طراحی یک عملیات نظامی کور شدند؛ همان عملیاتی که در ایران با نام «مرصاد» شناخته می‌شود. سازمان با کمک گرفتن از صدام و دیگر کشورهای حامی منافقین، تسلیحات و ابزارهایی را فراهم کرد و با اقدام اولیه ارتش عراق، وارد غرب کشور شد و تا اسلام‌آباد غرب را نسبتا آسان اشغال کرد اما در مسیر حرکتش به سوی کرمانشاه، با مقاومت رزمندگان مواجه شد و شکست خورد؛ از جمله به این دلیل که تجهیزات سازمان فقط روی جاده شوسه امکان مانور داشتند و اعضای مسلح آن هم در حدی نبودند که بتوانند یک عملیات جدی نظامی را کفایت کنند و از طرفی بسیاری از کسانی که در این عملیات شرکت کرده بودند اساسا افراد نظامی مجربی نبودند و بسیاری از آنان را از شهرهای اروپا و آمریکا با هدف شرکت در عملیات سرنوشت‌ساز نهایی به عراق برده و مسلح کرده بودند. رجوی در این عملیات از قبل شکست خورده، هزاران نفر را به مسلخ فرستاد و از جمله مخالفان درون‌تشکیلاتی خودش مانند علی زرکش و ابوذر ورداسبی و دیگران را تصفیه درون‌سازمانی کرد و بر پرونده‌های قطور خیانت خود افزود.

در عملیات مرصاد به قصد پوشش خبری و رسانه‌ای با تاخیر یک‌روزه حضور داشتم و به همراه تعدادی از دوستان خبرنگار و عکاس در فردای شکست منافقین وارد منطقه عملیاتی و تنگه چارزبر شدم. تلخ‌ترین صحنه از این سفر، دیدن جنازه صدها عضو سازمان منافقین بود که روی هم افتاده و قربانی خیانت رجوی و رهبری سازمان شده بودند. آن روز بر آنچه دیده بودم گریستم و با امام علی که در جنگ جمل بر جنازه طلحه و زبیر گریه کرده بود، احساس قرابت کردم. چقدر تلخ بود مقاتله با کسانی که روزی برای ایجاد جامعه بی‌طبقه توحیدی و مبارزه با امپریالیسم و صهیونیسم و ارتجاع منطقه به تشکیلات مجاهدین خلق پیوسته بودند اما به‌تدریج و در نتیجه خیانت رهبری قدرت‌طلب این سازمان، سر از همکاری با صدام و مقابله با نظام اسلامی در‌آورده بودند.

Share and Enjoy


اضافه کردن نظر