نسخه چاپی نسخه چاپی

مخالفان شریعتی؛ از سنتی تا مدرن

روزنامه اعتماد / روزهای ۲۷ تا ۳۰ خرداد ۹۵

در آستانه سالگرد مرحوم دکتر علی شریعتی قرار داریم. نسل ما به‌شدت تحت تاثیر این اندیشمند و آثارش قرار دارد و سوق یافتن خود به سوی اسلام و پیوستنش به انقلاب را مدیون او می‌داند. مطابق یک گزارش تاریخی از حزب جمهوری اسلامی، اکثر کسانی که به این حزب پیوستند اعلام کردند که با خواندن آثار مرحوم شریعتی به سوی مبارزه و انقلاب روی آوردند و تاثیر دیگر متفکران مسلمان در این زمینه یا زیاد نبود یا وسعت نداشت. همین تاثیر را باید در دیگر کشورهای مسلمان هم پی گرفت به گونه‌ای که در بسیاری از کشورهای مسلمان مانند مصر، ترکیه، افغانستان و… و برای چند دهه، آثار مرحوم شریعتی از پرتیراژترین کتاب‌هایی بود که مطالعه می‌شد و اثر می‌گذاشت.

11679_369

درباره دکتر شریعتی و آثارش همیشه اختلاف‌نظر وجود داشته و دارد و بعید است که بشود موافقان و مخالفان وی را در زمانی به تفاهم رساند. این اختلاف دیدگاه در زمان حیات خودش آغاز شد و در همان سال‌ها هم نقادی آثار وی جریان داشت. در سال‌های بعد از انقلاب هم طیف‌های تازه‌ای به منتقدان وی اضافه شدند و البته حامیان و طرفداران وی نیز اقدام به پاسخگویی کردند. در این یکی دو روز سعی دارم نگاهی بیندازم به برخی از مخالفان شریعتی از همان آغاز کارش تاکنون. هر چند روشن است که در ستون یک روزنامه نمی‌توان حق مطلب را در این زمینه به‌خوبی ادا کرد.

اول- جریان‌های سنتی مذهبی: شاید نخستین کسانی که در جامعه ایران به مخالفت با شریعتی برخاستند و سخنان وی را بد فهمیدند و در مقابل آن بد عمل کردند، طیفی از روحانیون سنتی و محافل مذهبی غیرمبارز بودند. اینان بر این باور بودند که شریعتی اساسا شیعه نیست و نگاه حتی وهابی دارد و درصدد ضربه زدن به تشیع است. ضدیت با ولایت اصلی‌ترین اتهامی بود که از سوی اینان علیه دکتر شریعتی مطرح می‌شد. آنان «حسینیه ارشاد» را که کانون سخنرانی شریعتی و طیف بزرگی از روحانیون و انقلابیون مذهبی بود، «یزیدیه اضلال» نامیدند آنان گاهی شریعتی را فراماسون معرفی می‌کردند و گاهی ضدروحانیت و به هر بهانه‌ای به او می‌تاختند. روحانیون این طیف، در همان زمان حیات شریعتی چندین کتاب سبک و کم‌محتوا علیه او منتشر و سخنان سطحی و از سر کج‌فهمی آثار وی را در منابر و مجالس تکرار کردند و البته خود شریعتی هم گهگاهی به آنها پاسخ ‌داده است. یکی از مشهورترین جلسات پرسش و پاسخ شریعتی در حسینیه ارشاد اختصاص به پاسخگویی به اتهاماتی دارد که این جریان علیه شریعتی مطرح می‌کرد. در همین جلسه شریعتی جدی‌ترین دفاعیات خود را از روحانیت انجام داد تا تبلیغات این جریان را بی‌اثر کند. این جریان در کنار عمق یافتن مبارزه علیه رژیم شاه و سرعت یافتن روند انقلاب و با تقویت روحانیت انقلابی و مبارز در حوزه‌های علمیه، ضعیف شد و نقدهایش علیه شریعتی هم رنگ باخت و عملا در روزهای منجر به پیروزی انقلاب از دایره نفوذش بسیار کاسته شد.

دوم – طیفی از مارکسیست‌ها: جریان چپ مارکسیستی را باید یکی از مخالفان اساسی و معارضان نظری شریعتی دانست. این جریان در سال‌های آغازین فعالیت دکتر شریعتی، دارای نفوذ زیادی در میان دانشجویان و روشنفکران بود و ظهور شریعتی را رقیبی قدرتمند برای خود تلقی می‌کرد. این واقعیت را نمی‌توان انکار کرد که شریعتی با تکیه بر مفاهیم فلسفی و جامعه‌شناسی و علوم انسانی جدید و با برخورداری از نثر روان و ادبیات موثر و جذاب، در جذب نسل جوان به خصوص دانشجویان بسیار موفق بود و علاوه بر نقد روحانیت سنتی و بازاندیشی در معارف رایج دینی، به روشنفکران ضدمذهب و برداشت‌های غلط آنان از دین هم انتقاد و اعتراض می‌کرد و این امر بر جذابیت پیام او می‌افزود. به همین دلیل در محافل گوناگون دانشجویی شاهد گرایش شدید جوانان دانشجو به مذهب از جایگاهی تازه بودیم و این امر طبعا مطلوب مارکسیست‌ها نبود. در همان زمان حیات شریعتی، یکی از اساتید مارکسیست با نوشتن کتاب «بررسی چند مساله اجتماعی» به نقد دکتر شریعتی از جایگاه تفکر و ادبیات مارکسیستی پرداخت و سعی کرد، نشان دهد که سخنان شریعتی بازتولید ارتجاع و مفاهیم غیرعلمی در قالبی جدید است. مارکسیست‌ها در آن زمان با اعتقاد به «علمی بودن مارکسیسم» سعی داشتند مذهب و دین را غیرعلمی معرفی کنند و طبعا از اینکه شریعتی با زبان علوم جدید و ادبیاتی متفاوت درصدد بازگشت به دین است، معترض بودند. البته نقد کتاب‌های مذهبی شریعتی در میان مارکسیست‌ها نمی‌توانست خیلی عمومیت پیدا کند چون در آن زمان این جریان تمایلی به عمده کردن تعارض خود با مذهب نداشت و از این کار طفره می‌رفت اما طبعا نقد شریعتی به این دلیل که مخاطبان آنان را از آنان می‌گرفت، برای آنان موضوعیت داشت و در مواردی اقدام به این کار می‌کردند. خود شریعتی در همان زمان به برخی از این افراد پاسخ داده بود و از جمله نویسنده کتاب «بررسی چند مساله اجتماعی» (علی‌اکبر اکبری) را در سخنانی به باد حمله و نقادی گرفت.

سوم- روشنفکران غربگرا: شریعتی از روشنفکران به عنوان قشر دردآشنا و مسوول و حساس نسبت به سرنوشت اجتماعی مردمش، دفاع می‌کرد اما نسبت به «انتلکتوئل»ها و تحصیلکردگان بی‌اعتنا به مسوولیت اجتماعی، موضع منفی داشت و البته آنان هم با او سر سازگاری نداشتند. از مختصات روشنفکری غربگرا و فرنگی‌مآب، ضدیتش با مذهب بود و تلاش برای «از فرق سر تا نوک پا فرنگی شدن». شریعتی با این جریان سخت مخالفت داشت و از میرزاملکم‌خان تا تقی‌زاده و تا روشنفکران غربگرای معاصر را در آثارش می‌نواخت. فریاد «بازگشت به خویشتن» شریعتی و تلاشش برای احیای مذهب در عصری که همه بر طبل بی‌دینی می‌کوبیدند، طبعا باب میل این طیف فکری نبود. آنان خود را در سنت روشنفکری قرن ١٩ اروپا تعریف می‌کردند که دین‌گریز و حتی دین‌ستیز بود و به همین دلیل تلاش می‌کردند شریعتی را مرتجع و امل قلمداد کنند و این را شریعتی تاب نمی‌آورد. در آثار شریعتی موارد فراوانی از مواجهه او با این دست از روشنفکران را شاهدیم که او را به خاطر دفاع از دین سرزنش می‌کنند و شریعتی نیز به خاطر نوع نگاه آنان به دین و مسائل اجتماعی بر سرشان فریاد می‌زند. این زبان نقد حتی به افرادی مانند فریدون آدمیت و احمد شاملو هم رسید و آنان نیز از مرتجع بودن شریعتی سخن می‌گفتند و البته شریعتی نیز از مقولات پایه‌ای فکری گرفته تا مباحث روز سیاسی با آنان مخالفت می‌کرد. نامه دکتر شریعتی به «داریوش آشوری» درباره صهیونیسم و اسراییل را همگان به یاد دارند که چگونه به آشوری اعتراض می‌کند و به او می‌تازد که چرا وجود یک کشور جعلی در خاورمیانه را توجیه و از صهیونیست‌ها در مقابل فلسطینیان حمایت کرده است؟ این دست از روشنفکران بعد از درگذشت شریعتی هم به نقد اندیشه او ادامه دادند و از جمله به آن دست از آثار ایشان که به نفی غرب و نقد غربزدگی می‌پردازد، بیشتر اعتراض کردند. آنان مدعی هستند که شریعتی غرب را آنچنان که باید و شاید نشناخته بود. آنان بیشتر به این دلیل با شریعتی مخالفت می‌کنند که او یکی از کسانی است که انگیزه غرب‌ستیزی در ایرانیان را تشدید کرده است.

چهارم- روشنفکرستیزان: در کشور ما جریان‌هایی هستند که با کلیت روشنفکری مخالفند. اینان از طیف‌های متفاوتی هستند و در مقابل روشنفکری از اندیشه‌های گوناگونی دفاع می‌کنند. مثلا جریان فکری مرتبط با دکتر فردید (هایدگری‌های ایران)، سنت‌گرایان (منتسب به دکتر نصر) و نیز طیفی از روحانیون و مجتهدان با روشنفکری در هر قالبی از جمله در شکل روشنفکری دینی مخالف هستند و مطلق روشنفکری را نفی می‌کنند. مرحوم فردید در اوج مبارزه مردم با رژیم شاه و در هنگامه‌ای که آثار شریعتی محرک بسیاری از جوانان بود، در گفت‌وگو با روزنامه رستاخیز به شریعتی حمله می‌کرد. مرحوم علی ابوالحسنی (ع. منذر) یکی از روحانیونی بود که سخت نسبت به روشنفکران حساسیت داشت و در اوایل انقلاب کتاب «شهید مطهری افشاگر توطئه؛ تاویل «ظاهرِ» دیانت به «باطنِ» الحاد و مادیت» را علیه شریعتی نوشت و جنجالی برانگیخت. او شاگرد شیخ حسین لنکرانی و لنکرانی هم از روحانیون به‌شدت مخالف شریعتی بود که در سال‌های قبل از انقلاب تعدادی از شاگردانش علیه شریعتی تبلیغ و افشاگری می‌کردند و او را به فراماسونری نسبت می‌دادند. ابوالحسنی در این کتاب با تکیه بر برخی از دست‌نوشته‌های مرحوم مطهری، شریعتی را روشنفکر وابسته معرفی کرد که درصدد تحریف دین و ترویج‌الحاد به نام مذهب است. وی به شکل ناشیانه میان مرحوم رشدیه و حسینیه ارشاد هم رابطه ایجاد کرد و از تفسیر کلمه «رشد» هم برای حمله به شریعتی بهره گرفت. این جریان‌ها عموما در ستیز با روشنفکری از مشروطه به بعد شهره هستند و طبیعی است که تعلق شریعتی به حوزه روشنفکری دینی از منظر آنان جرم بزرگی است و مستحق نقد و حتی افشاگری.

پنجم- تاریخ‌نویسان سندناشناس: بخشی از مخالفان شریعتی را کسانی تشکیل می‌دهند که در سال‌های بعد از انقلاب به اسناد تازه‌یاب دسترسی داشتند و از جمله برخی مطالب و نامه‌ها و گزارش‌هایی از ساواک در اختیارشان قرار گرفت که آنان در تفسیر آن دچار اشتباه شدند. در راس این افراد سیدحمید روحانی قرار دارد که در جلد سوم کتاب «نهضت امام خمینی» و در نشریه ١۵ خرداد، به سراغ این اسناد رفت و شریعتی را همکار ساواک معرفی کرد. در همان زمان بسیاری پاسخ وی را دادند و با توجه به نحوه تعامل افراد مختلف با ساواک، نشان دادند که شریعتی درصدد ایجاد فرصت سخنرانی و تدریس در دانشگاه برای خود بود و به هیچ‌وجه با رژیم گذشته همکاری نکرده است. بعدها مرکز اسناد انقلاب اسلامی تمامی اسناد شریعتی را در قالب سه‌جلد کتاب منتشر کرد و معلوم شد که شریعتی در مسیر مبارزه با رژیم شاه و ساواک قرار داشت و فهم درست از آن اسناد از سوی سیدحمید روحانی و دیگران صورت نگرفته است.

ششم- طیفی از روشنفکران دینی: در آخرین بخش این یادداشت به معرفی یکی دیگر از طیف‌های فکری مخالف دکتر شریعتی می‌پردازم که هرچند خودش متعلق به نحله فکری روشنفکری دینی است اما با قرائتی که از دین و مبانی اسلام دارد، در برخی از مباحث کلیدی نمی‌تواند منتقد شریعتی نباشد.

روشنفکری دینی در کشور ما سه چهره شاخص دارد که هر کدام از منظری به دین نگریستند و بر همین اساس هم تاثیرات وسیعی داشتند و شاگردان زیادی هم تربیت کردند؛ بازرگان، شریعتی و سروش. مرحوم بازرگان از نظر معرفت‌شناسی دینی در سال‌های قبل از انقلاب به گونه‌ای می‌اندیشید که بعد از انقلاب تا حدودی نگاهش – دست‌کم در حیطه انتظارات از دین – تغییر کرد. دکتر شریعتی هم سال‌های بعد از انقلاب را ندید اما تداوم حضور اندیشه و آثارش را البته با قرائت‌های مختلف در سال‌های بعد از انقلاب شاهد هستیم. دکتر سروش عمدتا در سال‌های بعد از انقلاب مطرح و معرفی شد و از جمله کسانی است که در درون روشنفکری دینی کشورمان، سرسلسله طیفی جدید از روشنفکران دینی شد که قرائتش با شریعتی تفاوت‌های اساسی داشت. عمده‌ترین نیروهای منتقد و مخالف شریعتی در درون جریان روشنفکری دینی از وابستگان فکری دکتر سروش هستند.

یکی از حیطه‌هایی که مورد نقد این جریان است، نوع نگاه شریعتی به دین سیاسی است که در آثار سروش و شاگردانش کمتر به این وجه توجه می‌شود و اساسا با تعریفی که از دین و کارکرد آن در اندیشه این طیف وجود دارد، وجه فردی دین مهم‌تر و برجسته‌تر هم معرفی می‌شود و این درحالی است که شریعتی تمام همت خود را مصروف به صحنه اجتماع آوردن دین و دینداران کرده بود. شریعتی به‌صراحت معتقد بود که «باید از سطح شخصی، ذهنی و تجربی ایمان فراتر رفت و آن را در یک زندگی اجتماعی خاص تبلور بخشید» و به همین دلیل معتقد بود که مسیحیت کاتولیک، فاقد روح اجتماعی لازم برای ایجاد تحول در جامعه غرب بود و به همین دلیل، در جهان مسیحیت پیش از رنسانس یک تحول عمده ایجاد شد که همان «پروتستانتیسم» است. به اعتقاد شریعتی همین پروتستانتیسم هم «مسیحیت اسلامیزه شده» است زیرا مسیحیت در آن زمان این روح اجتماعی را از جهان اسلام به عاریت گرفته بود. این نگاه شریعتی به دین اساسا از سوی سروش و شاگردانش مورد پذیرش نیست و به آن نقد می‌شود.

شریعتی به دین به مثابه یک «مکتب» نگاه می‌کرد و به تدریج عنوان فهم ایدئولوژیک از دین به شریعتی نسبت داده شد. در هرم اندیشه فکری شریعتی، نگاه به انسان و طبیعت و جامعه و تاریخ، جهان‌بینی آدمی را می‌سازد اما بر فراز این جهان‌بینی، باید ایدئولوژی هر عصری هم تدوین شود تا رسیدن به جامعه نمونه و فرد الگو شدنی باشد. از نظر شریعتی، «ایدئولوژی، ایمانی است که به سطح خودآگاهی، آرمان، مسوولیت، ‌تعهد و روشنگری رسیده است» و طبیعی است که جریان تازه‌تر حوزه معرفت دینی، این نگرش را به دین ندارد و دین را به مثابه ایدئولوژی اجتماعی نمی‌پذیرد. آنان با معرفی ایدئولوژی به مثابه یک سلسله اعتقادات پیشینی نقدناشدنی و جزم، به شریعتی حمله می‌کردند در حالی که خود شریعتی، اساسا از ایدئولوژی تعریف دیگری داشت و آن را جازمانه تعریف و تفسیر نمی‌کرد و ایجاد تغییرات در آن متناسب با نیاز هر جامعه و ضرورت‌های هر عصر را لازمه فهم درست ایدئولوژی می‌دانست.

شریعتی در نقد جامعه لیبرال دموکراسی غربی هم بسیار جدی بود و این نگرش را در فهم رایج روشنفکران دینی همسو با دکتر سروش شاهد نیستیم. شریعتی مانند برخی از روشنفکران چپ مارکسیستی با سرمایه‌داری و دموکراسی لیبرال درگیر بود و در عین حال از دموکراسی هم دفاع نظری می‌کرد و آزادی را می‌ستود اما روشنفکران دینی شاگرد بازرگان و سروش، خیلی در مذمت دموکراسی غربی سخن نمی‌گویند بلکه در غالب موارد آن را ستایش هم می‌کنند. شریعتی با طرح نظریه «امت و امامت»، تفسیری خاص از دموکراسی ارایه داد و از «دموکراسی متعهد» سخن به میان آورد و الگوی آن را مطرح کرد. این تفسیر به همان میزانی که بعد از انقلاب به مزاق مدافعان نظریه ولایت فقیه خوش آمد، برای امثال سروش و این طیف از روشنفکران دینی خوشایند نبود. از نظر برخی از منتقدان شریعتی، فهم وی از دموکراسی متعهد یک فهم پارادکسیکال است و غیرقابل دفاع. کار به جایی کشید که بخشی از روشنفکران دینی جامعه ما در برخی از محافل دانشجویی، رسما مطالعه آثار شریعتی را نفی کرده و مدعی شدند که بسیاری از کتاب‌های ایشان برای نسل جوان ما اساسا «بهداشتی» نیست.

Share and Enjoy


اضافه کردن نظر